دلنوشته هاي يك پسر 15 ساله ي تنها!
سلام دوستای گلم خوبید؟
من 16سالم هست و اول دبیرستان هستم . این وبلاگ رو زدم تا با کمک شما دوستان بتونم از این ویروس تنهایی که سر تا پای من و رو گرفته رهایی پیدا کنم؟ من فک کردم که شما میتونید من را کمک کنید. بچه ها ای دختر پسرا من رو کمک کنید تا به اونچه که میخوام برسم حتی عشقم نمیدونم عشق من و ..... توی این ویلاگه یا چند ساله دیگست؟؟؟!!!!! خدا کنه همین جا باشه. نظر یادتون نره.حتما نظر بزارید باشه؟! من همیشه هستم و در خدمتتونم.به جز ساعات مدرسه که از 7 صبح تا 2 مدرسه هستم.از 2 به بعد من و پیش شما دوستان عزیز هستم. مریممممممممممم رفتییییییییی انگااااار ارهههه؟؟؟؟؟ اگه رفتی چرا نیومدی پیشم خداحافظی کنی؟؟؟؟؟ تورو جون من اگه هستی پیشم بگو هستم خواهش میکنم ازت حالا كه تو دوستم نداري چه كنم؟ با درد بزرگ بي قراري چه كنم؟ گيرم كه كنم عشق تو از سينه برون با اين همه زخم يادگاري چه كنم؟ نيست ترسم فقط از تنهايي با حسرت تلخ اين جدايي چه كنم؟ پر بود هواي دلم از دلتنگي گفتي كه كنم دل از تو خالي چه كنم؟ اينجا كه نفس كشيدنم اجباريست با قصه ي جبر زندگاني چه كنم؟ رفتي و شدم من پر از اين فكر غريب حالا كه تو دوستم نداري چه كنم؟ صبح زود بود گنجشک ها آواز هایشان را به شیشه پنجره آویزان می کردند. برخاستم لیوان آبی نوشیدم به خاطر آوردم که در تمام خواب هایم به دنبال نام دختری می گشتم که شهریور به خانه ما می آمد و در تمام روز دست هایم در زیر سنگینی خواهش بوسه می لرزیدند. میان ما هرچه که باشد ...باران هم که ببارد...زیر همین آسمان ...سیب گاز می زنیم وچای داغ می نوشیم. به من نگاه کن ... یک درنگ که به سویت بدوم و برایت دست تکان دهم . تو دیروز،برچشم من،چشم بستی مریمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم کجاییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تورووووووووووووووو خداااااااااااااااااااااااا بیا مریم توروخدا زود بیا اینقدر نگرانم نکن توی لحظه های تنهاااایم که واقعا تو اوج تنهایی بودم فک کنم ساعت 11 یا 12 شب بود که به گوشیم تک زد سریع اس دادم که سلام شما؟؟؟ بعد 1 دقیقه اس ام اس داد که من اومده بودم تو سایت شما و شمارتا از اونجا برداشتم و بهت اس دادم.بعدش من گفتم پسری یا دختر؟؟ گفت دخترم و اسمم مریم هستش.همون شب تا ساعت 1 داشتیم با هم حرف میزدیم توی نیم ساعت یا کمتر اینقدر عاشق هم شوده بودیم که حد نداشت.همون شب اومد و بغل خوابیدا از لبش تا تونستم بوس کردم و خوردم الهی قربونش برم من. روز بعد ساعت 10 بیدارم کردش فداش شم من الهی.من اون روز اصلا حالم خوب نبودش و نمیتونستم جوابشا بدم به خاطره همین ناراحت شده بود نفسسسسسسسسسسسسسم سریع از دلش در اوردم عشقما میگفت گوشیم ماله دوستمه و امانت دستمه میگفت باید یهش بدم همین حرفا که زد خیلی ناراحت شدم فک کردم میره و برنمیگرده مریم بهم قول داده که تا اون موقع ای که زنده ایم پیشه هم باشم مگه نه مریم من؟؟؟ برم اصفهان قول داده همشا جبران کنه عسسسسسسسسسسسسسسیسسسسسسسسسسسسسسم خیلی دوست دارم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مریم منی دیگهههههههههههههه مریممممممممممممممممممممممممممممممممممممم کجای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مریم چیکار کنم من؟؟؟؟ چقدر چشم به راهت باشم ها؟؟؟؟ زود تر بیا باشه؟؟؟؟ دیگه تحمل ندارم سلام مریم کجایی دورت بگردم من؟؟ نکونه دیگه رفتی ها؟؟ مواظب خودت باش تورو خدا دوست دارم زندگی من منتظرم بیا حتما بیا چشم به راهم نزاریا مریمممممممممممممممم کجایی؟؟؟ چرا دیر به دیر میای؟؟؟؟؟ زود بیا دیگهههههههههههههههه خواهش میکنمممممم ازت نکرانم نکن نفس مننننننننننن دوست دارم بووووووووووووووووس مریممم سلام هانی سلام خوبیدددددددددد؟؟؟؟؟ آخه چرا اینطوری شدهههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هر روز میام نت تورو خدا بی خبرم نزارید دوستووووووووووووت دارم سلاممممممممممممممم به همه من دیده از تنهایییییییییییی در اومدمممممممممممممممممممممممم دیده تنها نیشتم و میخوام با مریمم باشم همتون و دوش دالم اما مریمم و بیشتر
امشب هر کاری کردم که یکی از شعرای نیمه تمومم رو تموم کنم اصلا نشد ... هر کاری کردما هیچ نشد...نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم...اما دیگه اون احساس قدیم و ندارم ...شاید خوب باشه ولی خوب تا حدودی اون احساس غریب و ندارم یا چطور بگم ,اون احساس کمتر شده... منی که قدیما تا یه کمی یاد گذشته ها م میافتادم بغضم میگرفتو اشکم در میومد حالا امروز هر کاری کردم که یه خورده اون احساس و تجربه کنم نشد که نشد...یعنی شد ولی نه به شدت قدیم ...(کلا من تنم میخواره )... ولی خوب احساسی که این روزا بهم دست میده یه جور احساس مسئولیته (تو و مسئولیت...؟؟؟) آره بابا واسه خودمم عجیب بود ...تا حالا هر کاری میکردم که یه خورده مسئولیت پدیر باشم نمی تونستم ...اصلا ... ولی الان نمی دونم چرا ولی یه جورایی خودم و در برابر همه مسئول میدونم ... واسه همین هر کاری که میکنم حواسمو جم میکنم که یه وقت اشتباهی پیش نیاد و بتونم اون کارو با تمام وجود تموم کنم از همه ی نیروم تو انجامش استفاده کنم ...(شاید دارم یواش یواش آدم میشم)... ای بابا چقد ر حرف زدما ...این پر حرفی هم تازگیا بدجور داره کار دستم میده ها ...باید مواظب باشم ...(ولی خوب شما ها که از خودین...) بریم سراغ یه شعر که مال اون قدیماس و منو یاد یه خاطره ی خوش میندازه ...امیدوارم شما هم ازش خوشتون بیاد...!!! یاد اون روزا بخیر... (((راستی این شعرو قبلا تو اون وبلاگ قبلیه گذاشته بودم به خاطر همین از بچه هایی که اون موقع این شعرو خوندن معذرت میخوام...)))
صلا حال حرف زدن و ندارم...تازه مگه حرف میزنم کسی به حرفام گوش میده؟ نظر که نمیدین...اونایی که نظر میدن تعدادشون خیلی کمه ...تازه اونا هم که حرفامو نمی خونن ...فقط میگن خوب بود ...همین...اصلا همینجوری نخونده نظر میدن آدم اینجوری دلزده میشه...انگار که هیچکی باهاش نیست...تنهای تنهاس . صدای گریه میاد مال کیه؟ از ته خونه میاد مال کیه؟ جگرم سوخت بگو مال کیه؟ تن من کوفت بگو داغ کیه؟ شرفم رفت بگو ساز کیه؟ شهرتم رفت بگو ناز کیه؟ عاشقان منو همراهی کنید ببینید صدا کجاست ,مال کیه؟ اون ته خونه کجاست ,راز کیه؟ آی آدما گریه کنید عاشقی بی گریه کمه راز این قصه ماتمه خوب میدونین که فکرمه مرگ مجنون عالمه بغض واسه بنده مرحمه صدای تو, تو ذهنمه حرفای تو خاطرمه آهای.... یکی بگه خاطرمه تو بغض شب دوری تو یه ماتمه ...یه ماتمه صدای گریه میاد این صدا مال منه کاش از اول میدونستم که گناهم عشقمه کاش از اول میدونستم که صدا تو فکرمه با تو بودن آرزوم شد بی تو بودن عالممه صدای گریه میاد...صدای گریه میاد اون صدا تو بغض شب میرسه به آخرش اون صدا تموم میشه سکوت شب میشکنه گریم از یادت میره جاشو حسرت میگیره حسرت گریه ای که ندونستی مال کیه صــــــــدای گــــــریـــــه میـــــــــاد...
دوباره سلام.... هی روزگار چی بگم بهت که یه روز خوبی یه روز بد ...یه روز شیرینی و یه روز تلخ... یه روزپراز خنده و شورو حالی ,یه روز انقده دلگیری که جز گریه کاری نمیتونیم بکنیم...!! ولی بازم شکر ,شکر ت ای خدا ...بازم راضی هستیم .. نمی دونین چه حالی دارم ...انقد اینروزا بی حالم که اصلا حالو حوصله ی آپ کردن رو نداشتم ولی خوب امروز اومدم تا با حرف زدن یه خورده خودمو خالی کنم ...!!! ولی حالا که اومدما نمی دونم چرا حرفم نمیاد... اینم شانس ما..!!! ولش کنین ...شعرو بخونین خودتون متوجه همه چی میشین...!! کاش لحظه ی مرگم امشب بود . کاش مرغ نفست با من بود کاش با من بودی و می گفتی که این قصه همه در فکرم بود کاش بانوی شهر مشرق با من بود کاش با مهربانی و خوبی با من بود کاش چشمانم میدید روزی را که دستانت محرم دردم بود سیل اشکی گرفت چشمم را این ها همه قصه ی عشقم بود بی تو حتی در اوج خنده هام بر لب خشکیده ام ماتم بود کاش با من بودی همه ی ذکرم بود این ذکر همه در فکرم بود این ای کاشها همه در فکرم بود خاطر من همه شب ماتم بود کاش لحظه ای با من می بودی آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود آن شادی را ندیدم هرگز من آن شادی همه در فکرم بود تجربه ی بی مهری مرگ من است این گفته کلام آخر بود کاش میگفتی حرفی که رازت بود که همه دردم در رازت بود کاش میگفتی حرف دلت را ولی این حرف دل صدای نازت بود این نگفتن ارزش غم را نداشت غم من نگفتن رازت بود روزگاری غم و غصه ی من صدای دلنواز سازت بود کاش لحظه ی مرگم امشب بود کاش لحظه ی مرگم امشب بود گرفتین چی شده دیگه..؟؟؟ نظر یادتون نره ...!! پرند ه خسته روزی به مقصد خواهد رسید پرنده کوچک با تنی خسته به امید آرزوی بزرگ به پرواز درآمده بالهایش دیگر قدرت پرواز ندارد دلش آنچنان خسته است که خستگی راه را به یاد نمی آورد دلش از دست روزگار می گرید به ناچار سفر را انتخاب کرده شاید که زندگی اش را عوض کند اما پرنده کوچک ما نمی داند هر کجا رود آسمان یکی ایست زمین یکی ایست روزگار نیز همان بازی را برایش رقم زده پس چرا می رود؟ تنها آرزوی من ایست کاش میشد هرشب بتوانم دفتر مشقم را پاک کنم می دانی چرا؟ شاید فردا بتوانم از نوع بدون هیچ نوشته ای شروع کنم....
من ،
نقطه ی کوچکی بر این صفحه بُدم
این صفحه خودش برگه ی نازکیست از دفتر عشق
آن دفتر عشق ، میرود سوی نبود ...
من ،
دایره ای بود که از نقطه شدم دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم میمیرم تو کجایی من باز بی قرارم سلام نیلوفر خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو بودی اومدی تو وبم عضو شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اده میشه بازم بیا منتظرتمااااااااااااااااااااااا بیاااااااااااااا باشه؟؟؟؟؟؟ سلام بچه ها خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ توروخدا ببخشید نتونستم تا الان سر بزنم راستیتش اصلا دیده حال و حوصله نت و ندارم الانم که ندارم دیده واقعا دلم براتو ی ذره شده بود بچه راستیتش من دیر به دیر میام نت اده کاری دارید به شمارم اس بدید فقط ز نزنید راستی دخترا شما هم فک نکنید من از اون پسرا هستما نه حالا خودتون منا میشناسین همتون و خداییییییییییییییییش دوست دارم خیلی گل هستییییییییید خیلییییییییییییییی 09356932272 منتظر تک تک تون هستم منتظر ی دل تنهام که با دل من شریک شه همین
کنارخیابون فقط با تو قصه ی عشق مارو باید تو کتابا بنویسن تو وقتی با منی دستامون خیس خیسن بیا به هم قول بدیم از هم جدا نشیم بیا با من باش تا آخر این راه وقتی لبخند میزنی بهم دنیا می خنده بدون عشقم... بی تو زندگیم سخته... سخته .. به من قول بده از من جدا نشی نری از پیشم یا با کسه دیگه ای باشی من بی تو گریم میگیره بی تو قلبم از این دنیا سیره منو تو ... منو تو وقتی با همیم دنیا تو دست ماست تن ما اینجا ولی قلبمون اون بالا هاست تو میزنی لبخند من قلبم میریزه به تو نگاه میکنم گونه هات خیسه هی خوشگله انگاری دنیا تو قلبته هه منم عاشق توام البته عشقم بدون تا ابد مال منی نشو از من جدا بگو توهم عاشقمی تو لبخندت مثه دریاست تو اشکت... واسم سرماست عشقم بمون تا ابد با من تو عشقم بمون همیشه کنارم... همیشه کنارم.. به من قول بده از من جدا نشی نری از پیشم یا با کسه دیگه ای باشی من بی تو گریم میگیره بی تو قلبم از این دنیا سیره بی تو...
چه حال و احوال؟
چه کار میکنید؟
خوش میگزره که؟خوب خدارو شکر
.












بصد ناز،دردیده ی من نشستی
مرا با دو چشمی که آتشفشان بود-
نگه کردی و خنده بر لب شکستی
●
زچشم سیه مست ناز آفرینت-
بجان وتنم،مستی خواب میریخت
نگاهت چو میتافت بر دیده ی من
یشام دلم موج مهتاب میریخت
●
چو لبخندروی لبت موج میزد-
دل من از آن موج، توفانسرا بود
چو نسرینه اندام تو ،تاب میخورد
مرا حیرت از شاهکار خدا بود
●
پی نوشخندی چو لب میگشودی-
بد ندان تو بود، لطف سپیده
ندانم که الماس دندان نما بود
و یا اشک مهتاب، بر گل چکیده؟
●
بسی رفت و بی مستی عشق بودم
بچشمت قسم،مستی از سر گرفتم
تو دیشب نبودی،خیالت گواه است-
که او را به جای تو در بر گرفتم
●
پس از این، دلم بیتو چون گور سرد است
بیا بخت من شو،در آغوش من باش
مرو،بی تو شبهای من بی ستاره است
تو پروین شبهای خاموش من باش
توروخدا اگه طوری شده بیا و بهم بگو آخه خیلی نگرانتم تقریبا سه روزه که ازت خبر ندارم گلم









![]()


آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام
آخه فقط قلب توئه که با من اینقدر سر به راست
میدونی جز تو کسی رو ندارم .. باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم

حال من و مرتضی که شدید خرابه آخه امروز که مرتضی انگار سرما خورده بود با این حال هی سر به سرش میزاشتمشا میگفتم خودتا نزن به اون را فیلم هندی!
خلاصه اونم فک کنم تا زنگ آخر با اذیتای من حالش بهترم شد
میخواستیم من و مرتضی تو کلاس ریاضی بزنیم زیره گریه
آخه خیلی پیش بچه ها احساس تنهاییی میکردیمممم.
اصلا خیلی اعصابمون خورد بود
.به مرتضی گفتم خوبه حالا این وبلاگا زدیم مرتضی تو جواب گفت بابا چه فایده به خدا بازم هیچکی پیدا نمیشه که مارا از تنهایی در بیاره
منم تو دلم گفتم چرا یکی هست که بیاد و من و مرتضی رو عوض کنه.
بچه ها من و مرتضی رو به خودمون برگردونید. خواهش میکنم.

فعلا بای


مردی در جاده ی آزادی جانش قدم گذاشت. جاده ای که دولت ِ وقت در آن هیچ گونه تابلوی راهنمایی نصب نکرده بود. مرد به دنبال آزادی بود و این آزادی را در رفتن می دید، رفتن در آن جاده. هر کسی هوس نمی کرد که به آن جاده ی پرخطر که بین مردم عادی به جاده ی مرگ معروف شده بود قدم بگذارد. بهتر است این طور بگویم که تقریبن هیچ کس این جسارت را به خود نمیداد. شاعران ِ بسیاری از شکوه ِ آن جاده سروده بودند ، نویسندگان ِ زیادی درباره ی آن جاده قصه ها نوشته بودند و فیلسوفان زیادی نیز جاده را به عنوان گریزگاه فلسفی خویش انتخاب کرده بودند و از آن می گفتند اما در عمل هیچ کدامشان حتی جرات نزدیک شدن به آن را هم نداشتند ، اما مرد در حالیکه از همه چیزش ، حتی دوستان والایش ، تفکرات و تاملات بسیارش ، و حتی خودش ، گذشته بود ، بدون اینکه توشه و سرمایه ی خاصی داشته باشد با تنها دارایی اش که همانا حسی درونی بود که از درون بسیار ژرف ِ او بر می آمد و پیاپی به وی می گفت ؛ باید برود، رفتن را آغاز کرد. او مانند همگان نبود ، مرد مانند آدم هایی که عادت کرده بودند یک صدا را بشنوند و همه با یک گوش بشنوند ، یک چیز را ببینند و همه با یک چشم ببینند ، مانند هم حتی عاشق شوند ، مانند هم زیبایی و زشتی را ببینند و مانند هم باشند و از این مساوات در بودن حتی لذتی مجهول هم ببرند ، نبود. مرد از این لذتهای همگانی بیزار بود . مرد تنهای تنها بود. و خود را از روی میل و اراده تنهاتر هم کرد. او می خواست یگانه و بی مانند باشد ، همان گونه که یگانه بود ، این شد که به راه شد و قدم در جاده ای گذشت که همگان به آن جاده ی مرگ می گفتند. مرد مصمم و بااراده قدم در راه گذاشت، راهی که برگشتی برای آن متصور نبود. در اولین روز بهار او شروع به رفتن کرد... با هر قدمی که بر می داشت با یک سه راهی مواجه می شد ، که البته راه چهارم نیز راه ِ برگشت از جاده ی آزادی جانش بود ، اما این مسیر دور برگردان نداشت ، هر چند اگر هم داشت مرد حتی از ذهنش هم عبور نمی کرد که بخواهد برگردد ، چرا که همه ی دارایی اش حس رفتن بود و اگر به برگشتن فکر می کرد.
| Power By:
LoxBlog.Com |

