گروه مترجمین ایران زمین
دلنوشته هاي يك پسر 15 ساله ي تنها!


دلنوشته هاي يك پسر 15 ساله ي تنها!

 

 

 

سلام دوستای گلم خوبید؟Coolچه حال و احوال؟Laughingچه کار میکنید؟Smileخوش میگزره که؟خوب خدارو شکرWink.Laughing

 

 

من 16سالم هست و اول دبیرستان هستم .SmileWink

 

 این وبلاگ رو زدم تا با کمک شما دوستان بتونم از این ویروس تنهایی که سر تا پای من و  رو گرفته رهایی پیدا کنم؟ من  فک کردم که شما میتونید من را کمک کنید.CryEmbarassed

 

بچه ها ای دختر پسرا من  رو کمک کنید تا به اونچه که میخوام برسم حتی عشقم نمیدونم عشق من و ..... توی این ویلاگه یا چند ساله دیگست؟؟؟!!!!!Tongue out

 

خدا کنه همین جا باشه.Smile

 

نظر یادتون نره.حتما نظر بزارید باشه؟!Wink

 

من  همیشه هستم و در خدمتتونم.به جز ساعات مدرسه که از 7 صبح تا 2 مدرسه هستم.از 2 به بعد من و پیش شما دوستان عزیز هستم.WinkLaughing


 

 


 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 6 ارديبهشت 1398(بازدید ),ساعت 15:5 توسط ندوني بهتره| |

مریممممممممممم رفتییییییییی انگااااار ارهههه؟؟؟؟؟ اگه رفتی چرا نیومدی پیشم خداحافظی کنی؟؟؟؟؟

تورو جون من اگه هستی پیشم بگو هستم خواهش میکنم ازت

نوشته شده در چهار شنبه 3 خرداد 1391(بازدید ),ساعت 20:14 توسط ندوني بهتره| |

حالا كه تو دوستم نداري چه كنم؟

با درد بزرگ بي قراري چه كنم؟

 

گيرم كه كنم عشق تو از سينه برون

با اين همه زخم يادگاري چه كنم؟

 

نيست ترسم فقط از تنهايي

با حسرت تلخ اين جدايي چه كنم؟

 

پر بود هواي دلم از دلتنگي

گفتي كه كنم دل از تو خالي چه كنم؟

 

اينجا كه نفس كشيدنم اجباريست

با قصه ي جبر زندگاني چه كنم؟

 

رفتي و شدم من پر از اين فكر غريب

حالا كه تو دوستم نداري چه كنم؟

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391(بازدید ),ساعت 10:15 توسط ندوني بهتره| |

صبح زود بود

گنجشک ها آواز هایشان را به شیشه پنجره آویزان می کردند.

برخاستم لیوان آبی نوشیدم به خاطر آوردم که در تمام خواب هایم به دنبال نام دختری می گشتم که شهریور به خانه ما می آمد و در تمام روز دست هایم در زیر سنگینی خواهش بوسه می لرزیدند.

میان ما هرچه که باشد  ...باران هم که  ببارد...زیر همین آسمان ...سیب گاز می زنیم وچای داغ

می نوشیم.

به من نگاه کن ... یک درنگ

که به سویت بدوم و برایت دست تکان دهم .

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391(بازدید ),ساعت 10:13 توسط ندوني بهتره| |

تو دیروز،برچشم من،چشم بستی
بصد ناز،دردیده ی من نشستی
مرا با دو چشمی که آتشفشان بود-
 نگه کردی و خنده بر لب شکستی

زچشم سیه مست ناز آفرینت-
بجان وتنم،مستی خواب میریخت
نگاهت چو میتافت بر دیده ی من
یشام دلم موج مهتاب میریخت

چو لبخندروی لبت موج میزد-
دل من از آن موج، توفانسرا بود
چو نسرینه اندام تو ،تاب میخورد
مرا حیرت از شاهکار خدا بود

پی نوشخندی چو لب میگشودی-
بد ندان تو بود، لطف سپیده
ندانم که الماس دندان نما بود
و یا اشک مهتاب، بر گل چکیده؟

بسی رفت و بی مستی عشق بودم
بچشمت قسم،مستی از سر گرفتم
تو دیشب نبودی،خیالت گواه است-
که او را به جای تو در بر گرفتم

پس از این، دلم بیتو چون گور سرد است
بیا بخت من شو،در آغوش من باش
مرو،بی تو شبهای من بی ستاره است
تو پروین شبهای خاموش من باش

 

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391(بازدید ),ساعت 10:12 توسط ندوني بهتره| |

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391(بازدید ),ساعت 10:11 توسط ندوني بهتره| |

 

به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره
 
ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره
 
فاصله بين من و تو ،‌ از اينجا تا آ سموناست
 
خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست
 
قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود
 
به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود
 
بگو تا وقتي زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه
 
هر جاي دنيا كه باشي ،‌دلم واست پر ميزنه
 
براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي
 
دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391(بازدید ),ساعت 10:11 توسط ندوني بهتره| |

مریمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم کجاییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یک شنبه 31 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 11:47 توسط ندوني بهتره| |

تورووووووووووووووو خداااااااااااااااااااااااا بیا

نوشته شده در شنبه 30 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 17:11 توسط ندوني بهتره| |

مریم توروخدا زود بیا اینقدر نگرانم نکن

نوشته شده در جمعه 29 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 18:13 توسط ندوني بهتره| |

توی لحظه های تنهاااایم که واقعا تو اوج تنهایی بودم فک کنم ساعت 11 یا 12 شب بود که به گوشیم تک زد سریع اس دادم که سلام شما؟؟؟ بعد 1 دقیقه اس ام اس داد که من اومده بودم تو سایت شما و شمارتا از اونجا برداشتم و بهت اس دادم.بعدش من گفتم پسری یا دختر؟؟ گفت دخترم و اسمم مریم هستش.همون شب تا ساعت 1 داشتیم با هم حرف میزدیم توی نیم ساعت یا کمتر اینقدر عاشق هم شوده بودیم که حد نداشت.همون شب اومد و بغل خوابیدا از لبش تا تونستم بوس کردم و خوردم الهی قربونش برم من.

روز بعد ساعت 10 بیدارم کردش فداش شم من الهی.من اون روز اصلا حالم خوب نبودش و نمیتونستم جوابشا بدم به خاطره همین ناراحت شده بود نفسسسسسسسسسسسسسم سریع از دلش در اوردم عشقما

میگفت گوشیم ماله دوستمه و امانت دستمه میگفت باید یهش بدم همین حرفا که زد خیلی ناراحت شدم فک کردم میره و برنمیگرده چند روز بعد که هرجی زنگ میزدم به گوشیش جواب نمیدادددددد دلم هزار جا که نرفت بعدش اومدم تو سایت دیدم نفسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسم برام نظر گذاشته اینقدر خوشحال شدم سریع همه نظراشا جواب دادم نظرای هانی هم جواب دادم.هانی هم دختتتر خیلییییییییییییییییییییییییییییی نفسیییییییییییییییییییییییییییییییه خیلی دوسش دارم فک میکنم دوست مریم باشه ولی دختر خیلی ماهی درست مثل مریم

مریم بهم قول داده که تا اون موقع ای که زنده ایم پیشه هم باشم مگه نه مریم من؟؟؟ خدا کنه زودتر بره گوشی بخره آخه دلم برای بغل اومناشا لباشا توتولوی مریم و کوچولو های مریم تنگ شده

برم اصفهان قول داده همشا جبران کنه عسسسسسسسسسسسسسسیسسسسسسسسسسسسسسم

خیلی دوست دارم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مریم منی دیگههههههههههههههنوشته شده در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ),

ساعت 19:52 توسط ندوني بهتره| |

مریممممممممممممممممممممممممممممممممممممم کجای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دو شنبه 25 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 13:26 توسط ندوني بهتره| |

مریم چیکار کنم من؟؟؟؟ چقدر چشم به راهت باشم ها؟؟؟؟ زود تر بیا باشه؟؟؟؟

دیگه تحمل ندارم

نوشته شده در یک شنبه 24 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 18:26 توسط ندوني بهتره| |

سلام مریم کجایی دورت بگردم من؟؟ نکونه دیگه رفتی ها؟؟ توروخدا اگه طوری شده بیا و بهم بگو آخه خیلی نگرانتم تقریبا سه روزه که ازت خبر ندارم گلم

مواظب خودت باش تورو خدا دوست دارم زندگی من

منتظرم بیا حتما بیا چشم به راهم نزاریا

نوشته شده در شنبه 23 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 14:52 توسط ندوني بهتره| |

مریمممممممممممممممم کجایی؟؟؟ چرا دیر به دیر میای؟؟؟؟؟ زود بیا دیگهههههههههههههههه خواهش میکنمممممم ازت نکرانم نکن نفس مننننننننننن

دوست دارم بووووووووووووووووس

نوشته شده در جمعه 22 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 18:10 توسط ندوني بهتره| |

مریممم سلام هانی سلام خوبیدددددددددد؟؟؟؟؟ آخه چرا اینطوری شدهههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هر روز میام نت تورو خدا بی خبرم نزارید

دوستووووووووووووت دارم

نوشته شده در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 9:49 توسط ندوني بهتره| |

سلاممممممممممممممم به همه من دیده از تنهایییییییییییی در اومدمممممممممممممممممممممممم دیده تنها نیشتم و میخوام با مریمم باشم


همتون و دوش دالم اما مریمم و بیشتر


نوشته شده در شنبه 16 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 10:10 توسط ندوني بهتره| |

امشب هر کاری کردم که یکی از شعرای نیمه تمومم رو تموم کنم اصلا نشد ... هر کاری کردما هیچ نشد...نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم...اما دیگه اون احساس قدیم و ندارم ...شاید خوب باشه ولی خوب تا حدودی اون احساس غریب و ندارم یا چطور بگم ,اون احساس کمتر شده...

منی که قدیما تا یه کمی یاد گذشته ها م میافتادم بغضم میگرفتو اشکم در میومد حالا امروز هر کاری کردم که یه خورده اون احساس و تجربه کنم نشد که نشد...یعنی شد ولی نه به شدت قدیم ...(کلا من تنم میخواره )...

ولی خوب احساسی که این روزا بهم دست میده یه جور احساس مسئولیته (تو و مسئولیت...؟؟؟)

آره بابا واسه خودمم عجیب بود ...تا حالا هر کاری میکردم که یه خورده مسئولیت پدیر باشم نمی تونستم ...اصلا ...

ولی الان نمی دونم چرا ولی یه جورایی خودم و در برابر همه مسئول میدونم ...

واسه همین هر کاری که میکنم حواسمو جم میکنم که یه وقت اشتباهی پیش نیاد و بتونم اون کارو با تمام وجود تموم کنم از همه ی نیروم تو انجامش استفاده کنم ...(شاید دارم یواش یواش آدم میشم)...

ای بابا چقد ر حرف زدما ...این پر حرفی هم تازگیا بدجور داره کار دستم میده ها ...باید مواظب باشم ...(ولی خوب شما ها که از خودین...)

بریم سراغ یه شعر که مال اون قدیماس و منو یاد یه خاطره ی خوش میندازه ...امیدوارم شما هم ازش خوشتون بیاد...!!!

یاد اون روزا بخیر...

(((راستی این شعرو قبلا تو اون وبلاگ قبلیه گذاشته بودم به خاطر همین از بچه هایی که اون موقع این شعرو خوندن معذرت میخوام...)))

نوشته شده در چهار شنبه 30 فروردين 1391(بازدید ),ساعت 12:45 توسط ندوني بهتره| |

صلا حال حرف زدن و ندارم...تازه مگه حرف میزنم کسی به حرفام گوش میده؟

نظر که نمیدین...اونایی که نظر میدن تعدادشون خیلی کمه ...تازه اونا هم که حرفامو نمی خونن ...فقط میگن خوب بود ...همین...اصلا همینجوری نخونده نظر میدن

آدم اینجوری دلزده میشه...انگار که هیچکی باهاش نیست...تنهای تنهاس

.

صدای گریه میاد

مال کیه؟

از ته خونه میاد

مال کیه؟

جگرم سوخت بگو

مال کیه؟

تن من کوفت بگو

داغ کیه؟

شرفم رفت بگو

ساز کیه؟

شهرتم رفت بگو

ناز کیه؟

عاشقان منو همراهی کنید

ببینید صدا کجاست

,مال کیه؟

اون ته خونه کجاست

,راز کیه؟

آی آدما گریه کنید

عاشقی بی گریه کمه

راز این قصه ماتمه

خوب میدونین که فکرمه

مرگ مجنون عالمه

بغض واسه بنده مرحمه

صدای تو, تو ذهنمه

حرفای تو خاطرمه

آهای....

یکی بگه خاطرمه

تو بغض شب

دوری تو

یه ماتمه ...یه ماتمه

صدای گریه میاد

این صدا مال منه

کاش از اول میدونستم

که گناهم عشقمه

کاش از اول میدونستم

که صدا تو فکرمه

با تو بودن آرزوم شد

بی تو بودن عالممه

صدای گریه میاد...صدای گریه میاد

اون صدا تو بغض شب

میرسه به آخرش

اون صدا تموم میشه

سکوت شب میشکنه

گریم از یادت میره

جاشو حسرت میگیره

حسرت گریه ای که

ندونستی مال کیه

صــــــــدای گــــــریـــــه میـــــــــاد...

نوشته شده در چهار شنبه 30 فروردين 1391(بازدید ),ساعت 12:45 توسط ندوني بهتره| |

دوباره سلام....

 

هی روزگار چی بگم بهت که یه روز خوبی یه روز بد ...یه روز شیرینی و یه روز تلخ...

یه روزپراز خنده و شورو حالی ,یه روز انقده دلگیری که جز گریه کاری نمیتونیم بکنیم...!!

ولی بازم شکر ,شکر ت ای خدا ...بازم راضی هستیم ..

نمی دونین چه حالی دارم ...انقد اینروزا بی حالم که اصلا حالو حوصله ی آپ کردن رو نداشتم ولی خوب امروز اومدم تا با حرف زدن یه خورده خودمو خالی کنم ...!!!

ولی حالا که اومدما نمی دونم چرا حرفم نمیاد...

اینم شانس ما..!!!

ولش کنین ...شعرو بخونین خودتون متوجه همه چی میشین...!!

 

کاش لحظه ی مرگم امشب بود .

کاش مرغ نفست با من بود

کاش با من بودی و می گفتی

که این قصه همه در فکرم بود

کاش بانوی شهر مشرق با من بود

کاش با مهربانی و خوبی با من بود

کاش چشمانم میدید روزی را

که دستانت محرم دردم بود

سیل اشکی گرفت چشمم را

این ها همه قصه ی عشقم بود

بی تو حتی در اوج خنده هام

بر لب خشکیده ام ماتم بود

کاش با من بودی همه ی ذکرم بود

این ذکر همه در فکرم بود

این ای کاشها همه در فکرم بود

خاطر من همه شب ماتم بود

کاش لحظه ای با من می بودی

آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود

آن شادی را ندیدم هرگز من

آن شادی همه در فکرم بود

تجربه ی بی مهری مرگ من است

این گفته کلام آخر بود

کاش میگفتی حرفی که رازت بود

که همه دردم در رازت بود

کاش میگفتی حرف دلت را

ولی این حرف دل صدای نازت بود

این نگفتن ارزش غم را نداشت

غم من نگفتن رازت بود

روزگاری غم و غصه ی من

صدای دلنواز سازت بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

گرفتین چی شده دیگه..؟؟؟

نظر یادتون نره ...!!

نوشته شده در چهار شنبه 30 فروردين 1391(بازدید ),ساعت 12:43 توسط ندوني بهتره| |

 

پرند ه خسته روزی به مقصد خواهد رسید

 

پرنده کوچک با تنی خسته به امید آرزوی بزرگ به پرواز درآمده

 

بالهایش دیگر قدرت پرواز ندارد

دلش آنچنان خسته است که خستگی راه را به یاد نمی آورد

دلش از دست روزگار می گرید

به ناچار سفر را انتخاب کرده شاید که زندگی اش را عوض کند

اما پرنده کوچک ما نمی داند هر کجا رود آسمان یکی ایست

زمین یکی ایست

روزگار نیز همان بازی را برایش رقم زده

پس چرا می رود؟

نوشته شده در چهار شنبه 30 فروردين 1391(بازدید ),ساعت 12:41 توسط ندوني بهتره| |

 

تنها آرزوی من ایست

 

کاش میشد هرشب بتوانم دفتر مشقم را پاک کنم

 

می دانی چرا؟

شاید فردا بتوانم از نوع بدون هیچ نوشته ای شروع کنم....

 

نوشته شده در چهار شنبه 30 فروردين 1391(بازدید ),ساعت 12:40 توسط ندوني بهتره| |


 

من ،

 

نقطه ی کوچکی بر این صفحه بُدم

 

این صفحه خودش برگه ی نازکیست از دفتر عشق

 

آن دفتر عشق ، میرود سوی نبود ...

 

من ، 

 

دایره ای بود

که از نقطه شدم

نوشته شده در چهار شنبه 30 فروردين 1391(بازدید ),ساعت 12:39 توسط ندوني بهتره| |

دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام
آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام

دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست
آخه فقط قلب توئه که با من اینقدر سر به راست

از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم می‌میرم تو کجایی من باز بی قرارم
میدونی جز تو کسی رو ندارم .. باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم


نوشته شده در چهار شنبه 30 فروردين 1391(بازدید ),ساعت 12:37 توسط ندوني بهتره| |

سلام نیلوفر خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو بودی اومدی تو وبم عضو شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اده میشه بازم بیا منتظرتمااااااااااااااااااااااا

بیاااااااااااااا باشه؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهار شنبه 30 فروردين 1391(بازدید ),ساعت 12:29 توسط ندوني بهتره| |

سلام بچه ها خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ توروخدا ببخشید نتونستم تا الان سر بزنم راستیتش اصلا دیده حال و حوصله نت و ندارم الانم که ندارم دیده واقعا دلم براتو ی ذره شده بود

بچه راستیتش من دیر به دیر میام نت اده کاری دارید به شمارم اس بدید فقط ز نزنید

راستی دخترا شما هم فک نکنید من از اون پسرا هستما نه حالا خودتون منا میشناسین

همتون و خداییییییییییییییییش دوست دارم خیلی گل هستییییییییید خیلییییییییییییییی

09356932272

منتظر تک تک تون هستم منتظر ی دل تنهام که با دل من شریک شه همین

 

نوشته شده در یک شنبه 27 فروردين 1391(بازدید ),ساعت 13:59 توسط ندوني بهتره| |



حال من و مرتضی که شدید خرابه آخه امروز که مرتضی انگار سرما خورده بود با این حال هی سر به سرش میزاشتمشا میگفتم خودتا نزن به اون را فیلم هندی!Laughing

خلاصه اونم فک کنم تا زنگ آخر با اذیتای من حالش بهترم شدSmile

میخواستیم من و مرتضی تو کلاس ریاضی بزنیم زیره گریه Cry آخه خیلی پیش بچه ها احساس تنهاییی میکردیمممم.Embarassedاصلا خیلی اعصابمون خورد بودFrown.به مرتضی گفتم خوبه حالا این وبلاگا زدیم مرتضی تو جواب گفت بابا چه فایده به خدا بازم هیچکی پیدا نمیشه که مارا از تنهایی در بیاره Surprisedمنم تو دلم گفتم چرا یکی هست که بیاد و من و مرتضی رو عوض کنه.Smile

بچه ها من و مرتضی رو به خودمون برگردونید. خواهش میکنم.CryFrown

فعلا بایSmile

 

نوشته شده در دو شنبه 21 آذر 1390(بازدید ),ساعت 23:51 توسط ندوني بهتره| |

کنارخیابون فقط با تو

قصه ی عشق مارو باید تو کتابا بنویسن

تو وقتی با منی دستامون خیس خیسن

بیا به هم قول بدیم از هم جدا نشیم

بیا با من باش تا آخر این راه

وقتی لبخند میزنی بهم دنیا می خنده

بدون عشقم... بی تو زندگیم سخته... سخته ..

به من قول بده از من جدا نشی

نری از پیشم یا با کسه دیگه ای باشی

من بی تو گریم میگیره

بی تو قلبم از این دنیا سیره

منو تو ... منو تو وقتی با همیم دنیا تو دست ماست

تن ما اینجا ولی قلبمون اون بالا هاست

تو میزنی لبخند من قلبم میریزه

به تو نگاه میکنم گونه هات خیسه

هی خوشگله انگاری دنیا تو قلبته

هه منم عاشق توام البته

عشقم بدون تا ابد مال منی

نشو از من جدا بگو توهم عاشقمی

تو لبخندت مثه دریاست

تو اشکت... واسم سرماست

عشقم بمون تا ابد با من

تو عشقم بمون همیشه کنارم... همیشه کنارم..

به من قول بده از من جدا نشی

نری از پیشم یا با کسه دیگه ای باشی

من بی تو گریم میگیره

بی تو قلبم از این دنیا سیره

بی تو...

نوشته شده در دو شنبه 21 آذر 1390(بازدید ),ساعت 23:51 توسط ندوني بهتره| |


 
در چشمانت خیره شوم...دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
 
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
 
سر رو شونه هایت بگذارم....

 
از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم

 
منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم
 
بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم
 
وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم
 
اری من تورا دوست دارم
 
وعاشقانه تو را می ستایم


 

نوشته شده در دو شنبه 21 آذر 1390(بازدید ),ساعت 23:50 توسط ندوني بهتره| |

شبه داستان جاده ی آزادی



مردی در جاده ی آزادی جانش قدم گذاشت. جاده ای که دولت ِ وقت در آن هیچ گونه تابلوی راهنمایی نصب نکرده بود. مرد به دنبال آزادی بود و این آزادی را در رفتن می دید، رفتن در آن جاده. هر کسی هوس نمی کرد که به آن جاده ی پرخطر که بین مردم عادی به جاده ی مرگ معروف شده بود قدم بگذارد. بهتر است این طور بگویم که تقریبن هیچ کس این جسارت را به خود نمیداد. شاعران ِ بسیاری از شکوه ِ آن جاده سروده بودند ، نویسندگان ِ زیادی درباره ی آن جاده قصه ها نوشته بودند و فیلسوفان زیادی نیز جاده را به عنوان گریزگاه فلسفی خویش انتخاب کرده بودند و از آن می گفتند اما در عمل هیچ کدامشان حتی جرات نزدیک شدن به آن را هم نداشتند ،  اما مرد  در حالیکه از همه چیزش ، حتی دوستان والایش ، تفکرات و تاملات بسیارش ، و حتی خودش ، گذشته بود ، بدون اینکه توشه و سرمایه ی خاصی داشته باشد با تنها دارایی اش که همانا حسی درونی بود که از درون بسیار ژرف ِ او بر می آمد و پیاپی به وی می گفت ؛ باید برود، رفتن را آغاز کرد.  او  مانند همگان نبود ، مرد مانند آدم هایی که عادت کرده بودند یک صدا را بشنوند و همه با یک گوش بشنوند ، یک چیز را ببینند و همه با یک چشم ببینند ، مانند هم حتی عاشق شوند ، مانند هم زیبایی و زشتی را ببینند و مانند هم باشند و از این مساوات در بودن حتی لذتی مجهول هم ببرند ، نبود. مرد از این لذتهای همگانی بیزار بود . مرد تنهای تنها بود. و خود را از روی میل و اراده تنهاتر هم کرد. او  می خواست یگانه و بی مانند باشد ، همان گونه که یگانه بود ، این شد که به راه شد و قدم در جاده ای گذشت که همگان به آن جاده ی مرگ می گفتند. مرد مصمم و بااراده قدم در راه گذاشت، راهی که برگشتی برای آن متصور نبود. در اولین روز بهار او شروع به رفتن کرد... با هر قدمی که بر می داشت  با یک سه راهی مواجه می شد ، که البته راه چهارم نیز راه ِ برگشت از جاده ی آزادی جانش بود ، اما این مسیر دور برگردان نداشت ، هر چند اگر هم داشت مرد حتی از ذهنش هم عبور نمی کرد که بخواهد برگردد ، چرا که همه ی دارایی اش حس رفتن بود و اگر به برگشتن فکر می کرد.
نوشته شده در دو شنبه 21 آذر 1390(بازدید ),ساعت 23:49 توسط ندوني بهتره| |


Power By: LoxBlog.Com